مسئله صداوسیما با تغییر رئیس حل نمیشود | از ساختار تا محتوا؛ چرا رسانه ملی از مخاطب جا ماند؟

رویداد۲۴| مهران امیرحسینی، مدرس دانشگاه و کارشناس مسائل سیاسی و گردشگری نوشت: زمزمههای تغییر در رأس سازمان صدا و سیما اگر به اقدام عملی برسد، در نگاه اول میتواند نشانهای مثبت تلقی شود. اما مسئله اصلی، تغییر یک فرد نیست؛ مسئله، تغییر یک رویکرد است. صدا و سیما امروز با بحرانی عمیقتر از آنچه به نظر میرسد روبهروست: بحران از دست دادن مرجعیت رسانهای.
این سازمان نهتنها بخشی از مخاطبان خود را از دست داده، بلکه مهمتر از آن، جایگاه خود بهعنوان «مرجع قابل اعتماد روایت» را نیز تضعیف کرده است. رسانهای که روزگاری روایت اول بسیاری از وقایع برای مردم بود، امروز برای بخش قابل توجهی از جامعه بهویژه نسل جوان دیگر انتخاب اول نیست.
این تغییر صرفاً نتیجه گسترش فضای مجازی یا ظهور رسانههای جدید نیست. ریشه مسئله را باید در نوع مواجهه صدا و سیما با واقعیت جستوجو کرد. مخاطب امروز، بیش از هر زمان دیگری به صداقت در روایت حساس است. هرجا احساس کند میان آنچه میبیند و آنچه از رسانه رسمی میشنود فاصله وجود دارد، اعتمادش را پس میگیردو اعتماد، مهمترین سرمایه یک رسانه است.
در سالهای اخیر، در برخی رخدادهای اجتماعی و بزنگاههای حساس، این فاصله بهوضوح دیده شده است. در موقعیتهایی که افکار عمومی نیازمند روایت سریع، دقیق و قابل اتکا بوده، یا تأخیر رخ داده یا روایتها بهگونهای ارائه شده که نتوانستهاند با ادراک عمومی همخوانی پیدا کنند. نتیجه، چیزی جز واگذاری میدان روایت نبوده است.
اما شاید مهمترین مسئله، تغییر ماهیت تدریجی صدا و سیما باشد. رسانهای که باید بازتابدهنده تنوع صداها در جامعه باشد، بهتدریج به رسانهای با یک قرائت خاص تبدیل شده است. مسئله صدا و سیما کمبود صدا نیست؛ مسئله حذف صداهای دیگر است.
بیاعتمادی به رسانه ملی، خطرناکتر از کممخاطب شدن آن استچرا که در این حالت، مخاطب نهتنها فاصله میگیرد، بلکه بهدنبال جایگزین میگردد و اینجاست که یک خطای راهبردی شکل میگیرد وقتی مخاطب داخلی نتواند نیاز خبری و تحلیلی خود را از رسانه ملی تأمین کند، ناخواسته به سمت رسانههای دیگر سوق پیدا میکند حتی اگر به آنها اعتماد کامل نداشته باشد. بخشی از این رسانهها نهتنها همسو با منافع ملی نیستند، بلکه در مواردی آشکارا در تقابل با آن قرار دارند. اما مخاطبِ بیپناه در روایت، انتخابهای محدودی دارد.
رسانهای که بهجای نگه داشتن مخاطب او را به سمت منابع دیگر هل میدهد، عملاً در حال تضعیف خود و در عین حال در معرض قرار دادن جامعه در برابر روایتهای بیرونی است. این روند، اگر اصلاح نشود، میتواند شکافهای اجتماعی را عمیقتر کند و جامعه را در برابر بحرانهای روایی آسیبپذیرتر سازد.
پرسش مهم این است: چگونه سازمانی با این حجم از امکانات، نیروی انسانی و پوشش گسترده، بازی را به رسانههایی کوچکتر با سرمایه و پشتیبانی کمتر واگذار کرده است؟
پاسخ را باید در دو سطح دید: ساختار و محتوا.
در سطح ساختاری، انحصار و نبود رقابت، بهمرور منجر به کاهش پویایی شده است. رسانهای که خود را بیرقیب بداند کمتر به اصلاح خود تن میدهد. نبود پاسخگویی مؤثر و ضعف در سازوکارهای بازخوردگیری از جامعه نیز این وضعیت را تشدید کرده است.
در سطح محتوایی، مشکل به نوع روایت بازمیگردد. روایتهایی که بهجای بازتاب واقعیت پیچیده جامعه، در چارچوبهای محدود و از پیش تعیینشده شکل میگیرند. نتیجه این رویکرد، شکافی است میان «واقعیت اجتماعی» و «روایت رسمی» شکافی که هر روز عمیقتر شده است.
در این میان، نباید از ظرفیتهای صدا و سیما غافل شد. این سازمان همچنان از زیرساخت گسترده، نیروی انسانی حرفهای و دسترسی فراگیر برخوردار است. مسئله، ناتوانی نیست؛ مسئله، فاصله گرفتن از مأموریت اصلی است. اگر این جهتگیری اصلاح شود، امکان بازگشت نیز وجود دارد.
اما این بازگشت، بدون یک تغییر جدی در نگاه، ممکن نیست. رسانهای که واقعیت را نادیده بگیرد، دیر یا زود توسط واقعیت نادیده گرفته میشود. صدا و سیما اگر میخواهد جایگاه خود را بازیابد، باید از یک «روایتساز یکسویه» به یک «میدان باز گفتوگو» تبدیل شود؛ جایی که صداهای مختلف منتقد شنیده شوند.
امروز جامعه ایران تغییر کرده است. نسل جدید، با منطق رسانهای متفاوتی زندگی میکند. او انتخاب دارد، مقایسه میکند و بهسادگی قانع نمیشود. نمیتوان با الگوهای قدیمی، با چنین مخاطبی ارتباط برقرار کرد.
در نهایت، تغییر مدیریت اگر رخ دهد میتواند آغاز باشد، اما کافی نیست. آنچه ضرورت دارد، بازتعریف نسبت صدا و سیما با «ملت» است.
این سازمان باید تصمیم بگیرد: رسانهای برای همه باشد یا تنها برای یک جریان؟
اگر قرار است «ملی» بماند، راهی جز بازگشت به مردم ندارد؛ و این بازگشت، نه در شعار، بلکه در عمل معنا پیدا میکند.


